سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

تقابل افراط گرايي و عدالت خواهي

بايد بررسي كرد كه ريشه اين مشكل در كجاست؟ و چرا افراد شايسته نيز ممكن است به آن دچار شوند؟ و راه مقابله با اين آسيب چيست؟ و چگونه مي‌توان جامعه اسلامي را در مسير تعادل و به دور از افراط و تفريط، مديريت كرد؟
تقابل افراط گرايي و عدالت خواهي
(تأملي در سيره علوي)

محمد سروش محلاتي
در ايام شهادت اميرالمؤمنين عل?ه‌السلام قرار داريم، و مناسب است كه در اين مناسبت، به بازخواني يكي از ابعاد زندگي حضرت بپردازيم و يك گام به سيره آن بزرگوار نزديك شويم. نام حضرت علي(ع) با عدالت، گره خورده و ايشان به عنوان سمبل عدالت براي بشريت شناخته مي‌شود، ولي اين عدالت چيست؟ و چرا آن حضرت به اين عنوان شناخته شده است؟ و چرا اين هدف مقدس، در هنگام عينيت يافتن، با سختي و موانع روبرو مي‌شود؟ و چگونه عدالت قرباني مي‌شود و عدالت مجسّم مدفون مي‌گردد؟
براي عدالت، تعريف و تفسير‌هاي متعددي ارائه شده است، در فلسفه و اخلاق اسلامي، عدالت به نقطه اعتدال كه در برابر افراط و تفريط قرار دارد و حد وسط شناخته مي‌شود، تفسير شده است. (الاسفار الاربعه، ج9، ص90) در فقه هم همين تلقي و تفسير مورد تأييد قرار گرفته و گفته شده است كه: العداله هي التوسط بين الافراط و التفريط (ر.ك كشف الاثام، ج4، ص217) امام خميني كه در آثار مختلف خود اين موضوع را دنبال كرده اند، به اين نتيجه رسيده‌اند كه "عدالت عبارت است از حد وسط بين افراط و تفريط". (شرح حديث جنود عقل و جهل، ص147)
و البته تشخيص "حد وسط" و "نقطه اعتدال" كار ساده و آساني نيست، و چه بسا افراط‌گرايان، تندترين رفتار‌هاي خود را، مصداق عدالت بدانند، و يا در داوري نسبت به رفتار‌هاي عادلانه ديگران، به ايشان نسبت "كند روي" و تفريط و يا سازش كاري دهند.
باور شيعيان به امامت اميرالمؤمنين و پيوند ناگسستني وي با عدالت، شاخصي در اختيار آنان قرار مي‌دهد كه بر مبناي آن، تشخيص "افراط" و "تفريط" دشوار نخواهد بود و با توجه به سيره آن حضرت مي‌توان تحليل كرد كه:
الف) در جامعه علوي، چه زمينه‌هايي براي افراط گرايي وجود داشت؟
ب) افراط گرايان در ميان اصحاب حضرت، چگونه عمل مي‌كردند؟
ج) افراط گرايان براي اقدامات تند و افراطي چه توجيهي داشتند؟
د) افراط گرايان چه فرجامي براي دولت علوي رقم زدند؟
هـ) اميرالمؤمنين دربرابر افراط‌گرايان چه موضعي داشتند؟
انقلاب زمينه ساز افراط گري

فرهنگ جاهليت، فرهنگ افراط‌گري بوده، اعراب كه به عصّبيت شُهره بودند، هرگز با رسيدن به قدرت، حاضر به رعايت اعتدال نبودند، و لذا اگر يك كشته مي‌دادند، به قصاص قاتل بسنده نمي‌كردند، و در جنايت بر عضو هم به مقابله به مثل حاضر نمي‌شدند و به كمتر از قتل رضايت نمي‌دادند، وقرآن آنان را زياده روي و اعتداء بر حذر مي‌داشت و حتي در جهاد هم بر ايشان هشدار مي‌داد كه زياده روي نكنيد: و لاتعتدوا (سوره بقره ايه 190)
اين فرهنگ اعتداء و تجاوز كه با بعثت نبوي، كنترل گرديد، پس از وفات حضرت بار ديگر سربرآورد و عناصر افراطي ميدان‌دار شدند. ولي در پايان دوره عثمان و فراگير شدن روحيه عصيان و اعتراض در ميان مسلمانان، زمينه‌هاي جديدي براي افراط‌گري فراهم آمد و اين بار "شورش و انقلاب" بهانه تازه‌اي به دست انقلابيون داد تا به اين عنوان دست به رفتار‌هاي خلاف قاعده زده و از مسير اعتدال خارج شوند.
وقتي كه انقلاب فراگير شد، جبهه وسيع و گسترده‌اي را در بر گرفت، جبهه‌اي كه يك سوي آن طلحه و زبير و عايشه، و سوي ديگر آن كميل بن زياد، مالك اشتر و عمارياسر و محمد بن ابي بكر بودند.

اميرالمؤمنين هرچند به شدت به اعمال خليفه اعتراض داشت و او را شايسته اين منصب نميدانست، ولي شيوه‌هاي تند انقلابيون را تأييد نمي‌كرد. او نه تنها رهبري انقلاب را برعهده نگرفت، بلكه بارها براي مهار و كنترل انقلابيون اقدام كرد، ولي آن‌ها به كمتر از "حذف" رضايت نمي‌دادند. وقتي كه ششصد نفر از مصريان براي اعتراض به مدينه آمدند و با عثمان ملاقات كردند، خليفه از حضرت خواست كه وساطت كند تا آنان بازگردند، حضرت پذيرفت و از آن‌ها خواست كه آرام باشند. استدلال امام در اين مرحله آن نبود كه خليفه بي‌گناه است واعتراض انقلابيون بي‌مورد است، بلكه امام مي‌گفت: اين اعتراضات تند، شما را در مسيري قرار مي‌دهد كه آينده آن روشن نيست! در حالي كه آن‌ها گمان مي‌كردند كه با كنار گذاشتن خليفه، همه چيز اصلاح خواهد شد، امام هشدار مي‌دادكه عاقبت اين كار معلوم نيست! يعني اميد‌ها و آرزو‌هاي شما بيش از آن كه بر شناخت واقعي اوضاع مبتني باشد، از شور و احساسات ناشي مي‌شود: يا هؤلاء تلبثوا و لاتسرعوا الي شيء لا تعرفون عاقبته، ولي آن جماعت انقلابي، همان شعار را تكرار مي‌كردند كه به غير از كناره‌گيري خليفه، رضايت نمي‌دهيم: فقالوا هيهات، لا نقنع منه الّا بالاعتزال عن هذا الامر. (مفيد، الجمل، ص137)
شيخ مفيد در ادامه مي‌گويد: وقتي در اثر فشار انقلابيون خليفه به مسجد آمد و بر فراز منبر، اظهار ندامت و پشيماني كرد، و قبول كرد به اصلاحات تن دهد امام عل?ه‌السلام از آنان خواست كه اين عذرخواهي را بپذيرند و از شعار اسقاط خليفه صرف نظر كنند: اتقوا الله! مالكم و للرجل؟! اما رجع عمّا انكر تموه؟ اما تاب علي المنبر توبة جهر بها؟
ولي خليفه با ادامه دادن روش خود، اين حمايت حضرت را از دست داد.

البته انقلابيون، حتي آن‌ها كه از ارادتمندان اميرالمؤمنين بودند و براي به قدرت رسيدن حضرت تلاش داشتند، بلافاصله با قتل خليفه و پديد آمدن ابر‌هاي تيره اختلاف و درگيري‌هاي داخلي، به خطا‌هاي محاسباتي خود پي بردند و پذيرفتند كه هرچند خليفه، لياقت و شايستگي اين مقام را نداشته، ولي با اقدام آن‌ها، دشمنان فرصت‌هاي جديدي براي ترك تازي پيدا كرده‌اند. از اين رو بعد‌ها كه عمروعاص از عمار ياسر ـ كه از سران انقلابيون بود ـ پرسيد كه درباره قتل عثمان چه نظري دارد؟ عماردر پاسخ گفت: اين كار راه‌هاي هر فساد و تباهي را به روي شما گشود: فتح لكم باب كل سوءِ (نصر بن مزاحم، وقعه صفين، 338)

جالب آن است كه امير المؤمنين در اوج انقلاب، علاوه بر آن كه مخاطرات انقلاب را به انقلابيون گوشزد مي‌كرد، به شخص خليفه نيز هشدار مي‌داد كه اگر به تغيير روش خود تن ندهد و كار به قتل خليفه بيانجامد، مشكلات جديدي بروز خواهد كرد و قتل و درگيري در ميان مسلمانان پيوسته ادامه خواهد داشت، لذا خليفه را به خدا قسم مي‌داد كه نگذارد كار به انجا بيانجامد. امام(ع) به جاي آن كه در ضمير خود از حذف خليفه شاد باشد چرا كه امكان به قدرت رسيدن او را فراهم مي‌كند، از چنين حادثه‌اي بيمناك بود و عواقب آن را ناگوار مي‌دانست. خطبه164نهج البلاغه، كه گزارشي از وساطت حضرت بين انقلابيون و عثمان است به اين جملات مي‌رسد كه و اني أنشدك‌الله ان لاتكون امام هده الامه المقتول، فانه كان يقال يقتل في هذه الامه امام يفتح عليها القتل و القتال الي يوم القيامه.

علاوه بر اين اميرالمؤمنين كه بر مبناي عدالت، شيوه ناعادلانه خليفه را تخطئه مي‌كرد، بر اساس همين مبنا نيز شيوه افراط گرايانه انقلابيون را هم تخطئه مي‌كرد، امام نه‌ تنها كار آن‌ها را از نظر "منطق عقل" و تدبير و آينده نگري قابل نقد مي‌دانست، بلكه اقدامات آن‌ها را از نظر "منطق عدل" و دوري از تند روي و افراط گري نبز قابل قبول نمي‌دانست. لذا وقتي درباره قتل عثمان نظر مي‌داد، هم عثمان را محكوم مي‌كرد و هم شيوه انقلابيون را: استأره فأساء الاثره و جزعتم فأسأتم الجزع. يعني عثمان شيوه بدي در خود كامگي در پيش گرفت و شما هم شيوه بدي در اعتراض داشتيد. (نهج البلاغه، خطبه30)

اين نقد حضرت اشاره به همان تند روي‌هايي است كه انقلابيون آن روز‌ها داشتند و شرح آن به تفضيل در تاريخ آمده است، از آن جمله:
1ـ انقلابيون ـ و از آن جمله مالك اشتر كه با هزار نفر از كوفه آمده بود ـ خانه عثمان را در محاصره خود درآوردند و اجازه ورود آب هم به خانه او نمي‌دادند. (الامامه والسياسه، ج1، ص38) و در همين شرايط بود كه اميرالمؤمنين براي رساندن آب به خليفه اقدام كرد. (امالي شيخ طوسي، ج2، ص325)
2ـ انقلابيون به جاي قتل بدون زجر، او را زير لگد‌هاي خود قرار داده و با ضربه به سر و فرو بردن نيزه بر بدن او، او را به قتل رساندند، در العقد الفريد، همسر خليفه به نام نائله، گزارشي از مشاهدات خود از اين وضع فجيع ارائه كرده است. (ج5، ص50) محمدبن ابي بكر و عمروبن حمق، از عناصر فعال در اين ماجرا بودند. به نقل مسعودي، اميرالمؤمنين در اين شرايط برخي از نزديكان خود را براي جلوگيري از اين اقدامات به خانه عثمان فرستاد. (مروج الذهب، ج2، ص353)

3ـ پس از قتل خليفه، انقلابيون اجازه تشييع جنازه او را ندادند، سه روز بدن او رها شده بود، و حتي دخترش حق نداشت كه براي پدر گريه كند، از غسل و نماز بر بدن او نيز ممانعت كردند، و اجازه دفن او را در بقيع ندادند، و در خرابه مجاور آن كه يهوديان دفن مي‌شدند او را دفن كردند، اين محل بعدا به بقيع متصل گرديد. (تاريخ طبري، ج4، ص412) و البته اميرالمؤمنين در همه اين مراحل، انقلابيون را از اين اقدامات منع مي‌كرد. (همان)

نمودهاي افراط گرايي

پس از قتل خليفه و بعد از آن كه مسلمانان با اميرالمؤمنين بيعت كردند، جبهه انقلابيون دچار تشتت گرديد، عده‌اي بر پيمان خود با حضرت استوار ماندند، و عده‌اي ديگر از حضرت فاصله گرفتند و يا به مقابله برخاستند. افراطي‌گري در ميان گروه دوم و از آن جمله ناكثين و مارقين، ماجرا‌هاي مفصلي دارد كه فراوان بازگو شده است و لذا بازخواني پرونده تكفيرياني مانند خوارج كه روزگاري "با" اميرالمؤمنين بودند، و روزگار ديگر "بر" حضرت خروج كردند، در اين جا ضرورتي ندارد، ولي نبايد فراموش كرد كه آثار افراطي‌گري در ميان اصحاب و ياران حضرت نيز، تا پايان دوره خلافت امام، حضور داشت، اعضاي اين جريان چون به پيشواي خودباور قلبي و اعتقاد راسخ داشتند، لذا تندروي‌هايشان به جدا شدن از حضرت، نيانجاميد، ولي پيوسته در سخنان و رفتارهايشان، تندروي ظهور مي‌كرد و اميرالمؤمنين در برابر خواسته‌هايشان مقاومت مي‌كرد. هرچند گاه فضاسازي‌هايشان، ابتكار عمل را از حضرت مي‌گرفت، و امام را به اقدامات ناخواسته، وادار مي‌كرد.

از اين رو ما در دوره حكومت اميرالمؤمنين، با دو جريان افراطي مواجه‌ايم، جرياني كه در برابر امام قرار دارد مانند خوارج، و جرياني كه در كنار امام قرار دارد و نمي‌خواهد از دستور حضرت تخطّي كند. براي درك درست از افراطي‌گري در ميان پيروان حضرت، بايد عملكرد اين گروه دوم، مورد تأمل قرار گيرد. نمونه‌اي از اين مواضع در اينجا ذكر مي‌گردد:

1ـ بيعت تحميلي

بيعت با اميرالمؤمنين، در فضايي كاملا آزاد انجام گرفت و هيچ تهديدي وجود نداشت. از اين رو برخي از مسلمانان به بهانه‌هاي واهي، از بيعت كردن امتناع كردند. در اين شرايط، برخي از ياران حضرت، شيوه بيعت تحميلي و رأي زوري را پيشنهاد مي‌كردند. البته نيت و قصد آنان خير بود و گمان مي‌كردند كه با زور و فشار مي‌توان جلوي مخالفت‌ها را گرفته و جامعه‌اي يكدست پديد آورد. از اين رو مالك اشتر به اين باور بود كه با زور بايد افرادي مانند عبدالله بن عمر را وادار به بيعت كرد و اگر تسليم نشوند، بايد گردن‌شان را زد! لذا درباره او به امام گفت: عبدالله احساس امنيت و آزادي مي‌كند كه حاضر به بيعت نيست و خود را از تازيانه و شمشير شما در امان مي‌بيند، اجازه دهيد تا گردن او را بزنم! امام فرمود: من بعيت از روي اكراه نمي‌خواهم، او را آزاد بگذاريد: فقال الاشتر: إن هذا أمن من سوطك و سيفك فدعني اضرب عنقه، فقال(ع): لست اريد ذلك منه علي كره، خلّو سبيله.
مالك اشتر علاوه بر اين كه براي گردن زدن امثال عبدالله بن عمر، توجيه سياسي داشت، مي‌توانست توجيه فقهي نيز ارائه كند، همان توجيه كه مي‌گويد: بيعت با امام مسلمين و يا رأي دادن به او يك "تكليف" است، و هركس كه از وظيفه خود امتناع مي‌كند، مي‌توان او را با اعمال قدرت و فشار، به آن وادار كرد. (ر.ك: دراسات في ولاية الفقيه، ج1، ص571)

2ـ حبس متّهمان

برخورد با كساني كه مورد سوءظن قرار مي‌گيرند و اقدام به دستگيري و حبس آنان، در جهت جلوگيري از اقدامات تخريبي‌شان، يكي از خواسته‌هاي عناصر افراطي است و گاه افرادي كه به عقل و تدبير هم شناخته مي‌شوند اين گونه شيوه‌ها را تجويز و توصيه مي‌كنند. مثلا ابن عباس به اميرالمؤمنين پيشنهاد كرد كه چون طلحه و زبير در صددند كه به مكه بروند و در آن جا زمينه شورش و عصيان را فراهم آوردند، آن‌ها را زنداني كند و بدين وسيله جلوي فتنه آن‌ها را بگيرد. ولي اميرالمؤمنين به چنين پيشنهاد‌هايي تن نمي‌داد و آن را ظلم مي‌شمرد و مجازات قبل از جرم را ناعادلانه مي‌دانست: يابن عباس أتأمروني بالظلم بدأ و بالسيئه قبل الحسنه و اعاقب علي الظنه و التهمه، كلا! (الجمل، مفيد، ص167)

3ـ برخورد با معتزلان و كناره گيران

در حكومت علوي، كساني كه با حضرت بيعت نكرده بودند، از امنيت و آزادي برخوردار بودند و تا وقتي در برابر حكومت دست به قيام نمي‌زدند، كسي متعرض آن‌ها نمي‌شد، ولي افراد تندرو اينگونه مماشات و سماحت را نمي‌پذيرفتند و خواهان برخورد انقلابي با اين گروه بودند، مثلا محمدبن ابي بكر وقتي به عنوان استاندار مصر به آن جا رفت، در فاصله كم‌تر از يك ماه، متعزلين (كساني كه از بيعت كناره‌گيري كرده بودند) را احضار كرده و اخطار نمود كه يا تسليم مي‌شويد و ما را مي‌پذيريد، و يا بايد مصر را ترك كرده و از شهرهاي ما بيرون رويد: اما ان تدخلوا في طاعتنا اما ان تخرجوا من بلادنا. و چون آنان مقاومت كردند، محمد بن ابي بكر، با آن‌ها درگيري خونين پيدا كرد. اين درحالي بود كه استاندار قبل ـ قيس بن سعد ـ به آن‌ها امنيت داده بود. (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج6، ص73)

4ـ حذف عاقلان

افراطي‌ها براي آن كه همه امور را به قبضه خود درآورند، چاره‌اي جز "حذف" عناصر معتدل و با تدبير ندارند، و براي اين كه در حذف موفق شوند بناچار ابتداء بايد با القاء سوءظن و طرح تحليل‌هاي غير واقعي آنان را در معرض اتهام قرار داده و جوّ رواني برعليه آنان بوجود آورند. به نظر مي‌رسد كه يكي از عاقل‌ترين و با تدبير‌ترين اصحاب اميرالمؤمنين ـ بلكه عاقل‌ترين آن‌ها ـ قيس بن سعد بن عباده است كه همگان او را به اين صفت معرفي كرده‌اند. او در ابتداء از طرف حضرت استاندار مصر شد، پس از چندي معاويه باب مكاتبه با او را گشود، و قيس در مرحله اوّليه، با ادبيات سياسي مبهم و تعبيرات دو پهلو، پاسخ معاويه را داد تا اهداف واقعي او آشكار شود، معاويه كه از وي بسيار نگران بود به جنگ رواني روي آورد و اعلام كرد كه قيس با من سازش كرده است و در اين باره سند مجعولي را منتشر كرد. با اين شيطنت معاويه، بخشي از عناصر ساده لوح يا تند رو در ميان اصحاب اميرالمؤمنين تحت تأثير قرار گرفته، و با دامن زدن به شايعات از حضرت خواستند كه او را عزل كند، امام(ع) آن نسبت‌ها به قيس را نمي‌پذيرفت و مي‌فرمود "اني والله ما اصدّق بهذا علي قيس"، ولي عبدالله بن جعفر اصرار داشت كه بايد او را عزل كرد زيرا نبايد روزه شك‌دار بگيريم: "دع مايريبك الي مالا يريبك" و البته عبدالله سعي مي‌كرد كه با عزل قيس، زمينه استاندار شدن برادرش محمدبن ابي بكر ـ كه از مادر بايكديگر مشترك بودندـ را فراهم كند. (الغارات، ج1، ص137)

بهرحال به تعبير آيه‌الله احمدي ميانجي، اطرافيان ناآگاه و تند رو امام، امام را مجبور كردند كه قيس را عزل كند: "الجئوه(ع) الي عزل قيس" (مكاتيب الائمه، ج1، ص512) و به تعبير علامه مجلسي، اين فشار‌ها نمونه‌اي از همان فشار‌هاي خوارج بود كه در صفين به قبول حكميت انجاميد و در حالي كه حضرت نظر ديگري داشت، در شرايط اضطراري به خواسته ايشان تن داد. (بحارالانوار، ج33، ص540) و وقتي آثار منفي اين تندروي‌ها آشكار گرديد، كه محمدبن ابي بكر به مصر رفت، و در اثر عدم تدبير كافي و بالاخره با شهادت او، بحران مصر بالا گرفت و در نهايت مصر سقوط كرد، در حالي كه با مديريت و تدبير و سياست شخصيتي مانند قيس جلوي اين فاجعه را مي‌توانستند بگيرند. چه اين كه حضرت، پس از وي، نظر به استانداري هاشم بن عتبه داشت كه مانع شدند و پس از شهادت محمد بن ابي بكر، امام تصريح كرد كه اگر هاشم اعزام شده بود، عرصه به دست دشمنان نمي‌افتاد و فرصت سوزي نمي‌شد: "و قد اردت توليه مصر هاشم بن عتبه و لو وليته اياها لما خلّي مهم العَرصه و لا انهزَهُمُ الفرصه. (نهج البلاغه، خطبه66)

5ـ تندروي در برخورد با دشمنان

در ميان اصحاب اميرالمؤمنين بزرگاني بودند كه از سرِعشق به حضرت و به دليل شدت عداوت نسبت به دشمنان وي، تقاضاي برخورد‌هاي تند با دشمنان را داشتند و چه بسا توصيه‌هاي حضرت به رفق و مدارا، برايشان غير قابل تحمل بود، مثلا اميرالمؤمنين با پايان يافتن جنگ جمل، اعلام عفو عمومي كرد و از تعقيب سپاهيان دشمن تعرض به مجروحان آنها را منع نمود، ولي اين شيوه براي عمارياسر، سنگين بود، و به فرموده امام سجاد، او مردي تند و تيز بود، و لذا توقعات ديگري داشت: ان ابا اليقظان كان رجلا حاداً. ولي اميرالمؤمنين فرمود: آن گونه كه پيامبر بعد از فتح مكه با مشركان رفتار كرد، با سپاه بصره برخورد مي‌كنم. (شيخ طوسي، تهذيب، ج6، ص155)

همين خصلت روحي و سياسي سبب آن مي‌شد كه گاه اين گونه افراد به رفتارهايي دست بزنند كه خواسته يا ناخواسته با شيوه و سبك اميرالمؤمنين ناسازگار باشد، چه اين كه در جريان جنگ جمل، چنين اتفاقي به دور از چشم حضرت توسط مالك اشتر افتاد. ماجرا اين است كه يك بار ابوحمزه ثمالي به امام سجاد گفت چرا اميرالمؤمنين در جنگ جمل و در برخورد با مسلمانان طاغي، رفتاري برخلاف رفتار بزرگوارانه پيامبر با مشركان داشت؟ امام سجاد بسيار ناراحت شد و فرمود: حضرت علي(ع) همان سيره پيامبر را داشت، ولي جريان اين است كه وقتي مالك اشتر فرماندهي خط مقدم را برعهده داشت امام به او كتبا دستور داد كه فراريان را تعقيب نكند و مجروحان را آزار ندهد، نامه به مالك رسيد و او آن را جلوي زين اسب خود قرار داد و به جنگ ادامه داد و اصحاب جمل را از دم درو كرد و تا خانه هايشان تعقيب كرد، و پس از آن نامه را برداشت و خواند و مضمون آن را به سپاهيان خود اعلام نمود! (كافي، ج5، ص33)
***
نمونه‌هاي فوق به عنوان نمود‌هايي از تند روي و افراط‌گرايي، نشان مي‌دهد كه اين گرايش ناشايسته اخلاقي وسياسي را فقط در مخالفان نبايد ديد، و حتي كساني كه به رأس هرم قدرت در حكومت اسلامي نزديك اند، از اين آفت، مصونيت ندارند. از اين رو بايد بررسي كرد كه ريشه اين مشكل در كجاست؟ و چرا افراد شايسته نيز ممكن است به آن دچار شوند؟ و راه مقابله با اين آسيب چيست؟ و چگونه مي‌توان جامعه اسلامي را در مسير تعادل و به دور از افراط و تفريط، مديريت كرد؟ اميد است در فرصت‌هاي ديگري به اين موضوع برگرديم.
telegram 19dey.com

تگها: افراط گرايي, عدالت خواهي, محمد سروش محلاتي

شامل تصویر کد امنیتی به صورت CAPTCHA.

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ٢٨-٠۴-١٣٩٣, ١٢:۴۴