سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

ای صبا نکهتی از بوی سبدها بیار (طنز)

در این لحظه خبرنگار 20:30 میاد جلو و با دیدنش جناب خاوری سریع شروع می کنه به فارسی سلیس صحبت کردن که : میگم! میگم! همه چی رو میگم! اومدم سبدکالام رو بگیرم! اومدم سهمم از پول نفت رو بگیرم! اومدم یه لقمه نون حلال دولت رو ببرم سرسفره زن و بچه هام!
محدثه نجف زاده در روزنامه 19 دی نوشت: فشار ناشی از استرس پیامک سبدکالا طی روزهای گذشته، چنان کابوس وار برزندگیم مستولی شد که در عالم رویا با خودم را دیدم که درفرودگاه مهرآبادم! گفتم ای وای! من کجا! اینجا کجا؟ من الان باید در کنار سایر هموطنانم مشغول بالا رفتن از پله و پایین آمدن از داربست و له شدن در صف برای گرفتن پنیر و مرغ و برنج هندی و روغنمان باشم! بنده همین طوری فرودگاه نرفته و طیاره سوار نشده جزء متمولین محسوب می شوم و گرفتن سبد کالایم قطعی نشده چه برسد به وقتی که دوربین ها و ماهواره ها و مرکز آمار و سایر راپورترهای دولتی زاغ سیاهم را در چنین جایی چوب بزنند!

همت کرده و خواستم از فرودگاه خارج شوم که دیدم سیل جمعیت خبرنگاران و عکاسان و روزنامه نگاران به سمت یکی از گیت های ورودی در حرکت اند! براثر ضربه ای که به سرم وارد شد یادم آمد هی وای! من هم روزنامه نگارم و نباید گوی سبقت را از دست بدهم! کلا رسانه ای جماعت اگر موافق مسیرآب و جمعیت حرکت نکند که رسانه ای نیست!

خلاصه از زیر دست و پاها خودم را به لبه گیت رساندم که دیدم پُع! این که با عشوه و ناز و کرشمه و یک چمدان چندهزار دلاری در حال آمدن است جناب خاوری است! همان خاوری مشهور! همان خاوری که به برکت وجودش با پلیس بین الملل و اینترپل آشنا شدیم و رفتیم قاطی کشورهای باحال! به محض ورودش به این سوی گیت و سمت خبرنگاران و رسانه ای ها سوال ها شروع شد! طبق معمول گزارشگر شبکه خبر و بیست و سی و شبکه یک سیما رفتند جلو و سایر خبرنگاران هم شروع کردند به نوشتن!

خبرنگاران: جناب خاوری چی شد که برگشتید به آغوش مام میهن؟


جناب خاوری: باید بگم که خیلی دلم برای مام میهن تنگ شده بود و غربت very bad، چی بهش میگید تو ایران؟ غربت very پدردربیاره!

در این لحظه خبرنگار 20:30 میاد جلو و با دیدنش جناب خاوری سریع شروع می کنه به فارسی سلیس صحبت کردن که : میگم! میگم! همه چی رو میگم! اومدم سبدکالام رو بگیرم! اومدم سهمم از پول نفت رو بگیرم! اومدم یه لقمه نون حلال دولت رو ببرم سرسفره زن و بچه هام!

خبرنگاران: یعنی شما به عنوان رئیس کل سابق بانک ملی شام زن و بچشتون به یه سبد کالای دولت یازدهم بسته است؟

خاوری: چرا که نه! پس چی؟ اون خونه ای که تو کانادا این تلویزیون و جناب کامران نجف زادش نشون ملت دادن مال باجناقم بوده! ما فقط یه مدت اونجا مهمون بودیم! بعدشم که جوابمون کردن!

خبرنگاران: خب باقی این مدت پس کجا بودید؟ بعد از خونه باجناقتون چرا پیداتون نبود؟


جناب خاوری به شکلی نادمانه: مگه خبرها رو نخوندین؟ پلیس کانادا اعلام کرده به یکی از کشورهای آمریکای لاتین یا حوزه کارائیب رفتم! اونجا هم از این شهر به اون شهر! یه روز تو هاوانا و یه روز تو مکزیک و یه روز دیگه سرخاک چاوز و یه روز بعدش....ما حتی پول برگشتن به ایران را هم نداشتیم! برای همین مجبور شدیم کل قاره آمریکا از شمال و جنوبش را پیاده طی کنیم و برسیم به اقیانوس اطلس تا مابقی راه تا آسیا رو شناکنیم و بعدشم که بازهم پیاده روی تا مرز ایران!

خبرنگاران در حالیکه اشک درچشمانشان حلقه بسته: خب بعدش!

جناب خاوری چهارزانو روی زمین می نشیند و عینک ایتالیایی اش را از چشم بر می دارد و دست روی پیشانی می گذارد و به حالت غمباری که گویا دلش درحال ترکیدن بود می گوید: توی این مدت زن و بچم رو به دندون می کشیدم و آواره کوچه و خیابون بودیم! شهرداری های اونجا هم که مثل شهرداری تهران خودمون دلسوز نیستن ! نه جایی برای اسکان! نه پارکی برای خوابیدن! نه حتی یه گرم خونه! دریغ از یه جایی مثل کمپ شفق! هیچ! خدا هیچ مردی و پیش زن و بچش خوار و ذلیل نکنه!

در این لحظه خبرنگاران بالاتفاق: بشمار!

جناب خاوری درحالیکه یک دستمال ابریشم ترک اصل از جیبشان در می آورد و با آن اشکهایش را پاک می کند: خلاصه همین طور ویرون و سیرون بودیم که یه شب عین فیلم ها از کنار یه مغازه تلویزیون فروشی که ویترینش پر از تلویزیون بود رد می شدیم و دیدیم رسانه های بین المللی یک بار دیگر ایران را سوژه کردن! تصویر صف های طولانی مردم پخش می شد و ماهم که حساب روزها از دستمون دررفته بود فکر کردیم دوباره انتخابا شده! نگو صحبت از توزیع یک بسته حمایتی دیگر توسط دولت بود! بالاخره متوجه شدیم که بعله! قرار است سبد کالا به مردم داده شود و شماره هایی هم اعلام شد! باور کنید باورکنید که نسیمی همان لحظه عطر مام میهن رو دوباره به مشام بنده و خانوم بچه ها رساند! سریع داخل مغازه رفتم و از مغازه دار خواستم با تلفن همراهش یک پیامک بدهم...

اینجا خبرنگاران که آن ها هم روی زمین نشسته بودند و بغضشان را قورت می دادند: یعنی حتی یه موبایلم براتون نمونده بود؟

جناب خاوری: نه دیگه! گفتم که آواره شدیم! چندبار بگم؟ خلاصه خانوادم را که بیرون مغازه ایستاده بودند به مغازه دار نشان دادم و او هم قبول کرد در قبال دستمال کشیدن میز و دم کردن یک قهوه کوبایی اجازه بدهد یک پیامک بدهم! هرطور شده پیامک را فرستادیم و نهایتا پاسخ آمد که: هموطن گرامی، سبد کالا به شما تعلق می گیرد! همین که این را گفتم مغازه دار هم با ما هورا کشید و کف زد و من را در آغوش کشید و پولی قرض داد تا به تهران بیایم و سبد کالایم را بگیرم و بعد بروم آنجا بفروشم و با پولش هم قرض اورا داده و هم بتوانم جایی سرمایه گذاری کنم!

خبرنگاران که خیالشان از ختم به خیر شدن آوارگی جناب خاوری و خانواده اش راحت شده بود: به سلامتی ! پس یه شیرینی افتادیم! یه سوال! مگه شما تحت تعقیب دولت ایران نیستید و مگه شما هم هنوز جزکارمندان دولت محسوب می شوید؟

جناب خاوری: خودم هم فکرش را نمی کردم! باور کنید فکرش را نمی کردم! اما به هرحال شد دیگر! مثل خیلی ها که الان کارگرند و اجاره نشین اما سبد کالا بهشان تعلق نمی گیرد! شانس ما زد و به ما تعلق گرفت! البته هنوز زن و بچه ام ( اینجا جمعیت کنار می رود و خانواده جناب خاوری کنار ایشان می آیند) گرسنه اند و ماه هاست که مرغ نخورده اند! یارانه هم که قطع شده!

خبرنگاران: خب شما که انقدر در ایران وضعتان خوب بود چرا رفتید؟ اگر گناه کار نبودید می ماندید و از خودتان دفاع می کردید!

جناب خاوری: چه عرض کنم! بنده اصلا فرار نکردم! برای رسیدگی به پاره از مسائل خانوادگی وشخصی رفتم! فکرش را نمی کردم اینجا فسادمالی روی بدهد! درست است که من رئیس کل بانک ملی بودم اما مگر من باید می دانستم چه کسی ال سی می گیر د و چه کسی ال سی میدهد؟

با این صحبت ها جمعیت دوباره تحت تاثیر قرار گفت و دیگر سوال پدر و مادر داری نپرسید! دراین لحظه بود که یکی از ایثارگرانه ترین صحنه های عمرم را دیدم! به چشمان خود مشاهده کردم که خبرنگاران و حتی گزارشگران صدا و سیما یکی یکی جلو آمده و شماره های دریافت سبدکالای خود را به همراه کارت های یارانه دودستی تقدیم جناب خاوری کردند! من هم جو گیر شده و خواستم از قافله عقب نمانم و البته تا آن لحظه تکلیف سبد کالای خودم هم معلوم نشده بود! دوباره تلاش کردم و شماره ملی خودم را به 5000499 ارسال کردم، پاسخ آمد که :هموطن گرامی سبدکالا به شما تعلق نگرفته است. تا این جمله روی مانیتور موبایلم ظاهر شد از خواب پریدم و عرق ریزان دوباره به همان شماره پیام دادم و اینبار پاسخ آمد که سرویس قادر به پاسخگویی نیست.
telegram 19dey.com

تگها: سبدکالا, دولت, خبرنگاران, خاوری, فرودگاه

شامل تصویر کد امنیتی به صورت CAPTCHA.

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ١۵-١١-١٣٩٢, ١٢:١٠