سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

آخه الان وقت برزیل رفتن بود؟ (طنز)

من که با ول شدن مچ دستم احساس آزادی یک فنچ از قفس داشتم گفتم: خب چی بگم؟ ول کن نیستی شما! اصلا با من چیکار داری ها؟ من کارم! با من چیکار داری ها؟ با من چیکار داری ها؟
آخه الان وقت برزیل رفتن بود؟ (طنز)


محدثه نجف زاده در روزنامه 19 دی نوشت:

در حال عبور از کنار میدان بهارستان بودم که ناگهان دیدم یکی آمد و بدون اینکه بفهمم چه کسی است یک خودکار به دست من داد و سریع یک برگه آورد زیرش که امضا کن!
خیلی احساس عجیبی است‏‌، اینکه دیگر دانش آموز نباشی و به زور خودکار لای انگشتانت بگذارند‏‌، انقدر این خاطرات خودکار و پرتاب گچ درناخودآگاه هم نسلان من رسوخ کرده که بدون هیچ مقدمه ای گفتم: آقا به جان عزیزت من کاری نکردم‏‌، به جون بچتون من چیزی روی تخته ننوشتم‏‌، به جون خودم من حسن زاده رو نزدم، آقا باورکنید اصلا روحم هم خبرنداره....
همین طور که منِ عابر از همه جا بی خبرک‘رک و پر می شدم و التماس و استغاثه که رهایم کن‏، فرد مهاجم خودکار به دست اصرار که زودباش‏‌، بگیر خودکار رو‏‌، زودباش....
تازه دوزاری ناخودآگاهم افتاد که نه این حمله نسبتی با خاطرات خودکار لای انگشت ندارد، گشت و گشت و یک خاطره مناسب تر برای آن لحظه پیدا کرد. ماجرا برمی گشت به چهارشنبه سوری بسیار خطرناکی که قریب به یک دهه پیش برایم رخ داده بود و شانس آورده به خودم صدمه نزدم اما تمام شیشه های ماشین همسایه ها را پایین آوردم. خلاصه که رفتیم کلانتری محل که بعله‏‌، باید تعهد بدهی و امضا کنی که دیگر از این کارها نخواهی کرد و چهارشنبه سوری به درنخواهی رفت. با یادآوری این خاطره باز دوباره زبانم به استغاثه و ناله باز شد که: جناب سرهنگ باور کن اشتباه کردم‏‌، غلط کردم، اصلا نارنجک ها و ترقه ها مال من نبود، باور کن اصلا من دستی نداشتم توش، اصلا اون روز من تهران نبودم....
فرد خودکار و کاغذ به دست ناگهان مچم را ول کرد، کمی ریخت و رویم رو ورانداز کرد و نهایتا گفت: چه خبر است؟ چرا موهومات می بافی؟ این خزعبلات چیه میگی؟ نارنجک چیه؟ چرا حاشیه درست می کنی؟
من که با ول شدن مچ دستم احساس آزادی یک فنچ از قفس داشتم گفتم: خب چی بگم؟ ول کن نیستی شما! اصلا با من چیکار داری ها؟ من کارم! با من چیکار داری ها؟ با من چیکار داری ها؟
طرف آهی کشید و ناامیدانه خودکار و کاغذ را در جیب کتش گذاشت و رفت کنار یکی از پیراشکی فروشی های میدان بهارستان ایستاد. دیدم ناغافل موجب دلشکستگی اش شده ام‏. دلم سوخت و نتوانستم همین طوری ولش کنم بروم، باید می فهمیدیم دلیل این تهاجم ناگهانی با خودکار و کاغذ چه بود. رفتم کنارش و دوتا پیراشکی داغ خریدم و یکی را دادم دستش. اولش نمی گرفت اما من اصرار و اصرار. خلاصه که حین پیراشکی خوردن رو کرد به من که: تو که انقدر خون گرم و مهربونی چرا برای مردم کشورت کاری نمی کنی؟ چرا همکاری نکردی؟
من: من؟ کی؟ کجا؟ چه کسی از من همکاری خواست که من دریغ کردم؟ من جونمم برای هموطنام درمیره! یه وام 2 میلیونی با هزار بدبختی گرفته بودم که پارسال همین موقع بعد از برد تیم ملی والیبال کلش رو دادم شیرینی و شربت گرفتم و دادم در راه شادی ملت!
اون: نه منظورم الان! همین حالا من از تو کمک خواستم برای حل مشکلات مردم و به خصوص حوزه انتخابیه خودم اما تو چی؟
من: حوزه انتخابیه؟ متوجه نمیشم‏، شما توکار سیاستی؟ انتخابات؟
اون: من نماینده مجلسم، بهارستان، خانه ملت، همین بغل!
من درحالیکه دهانم با یک گاز بزرگ پیراشکی تویش باز مانده و نایلون از دستانم آویزان است: نعععععع! آقا ما کوچکتیم!‌کوچیک ملتیم! باور کن نشناختم!‌ماشالا انقدر برکت داره مجلس و تعداد نماینده ها زیاده که شمارو خاطرم نبود! آقا ببخشید تروخدا! ما فقط دائم چهره و حرف های جناب رسایی و کوچک زاده و لاریجانی و مطهری و کواکبیان و ....اینارو میبینیم‏، آقا به جان عزیزت من شرمنده که اونطوری قیل و قال کردم، من جونم برای نماینده های مردم و خود مردم و جد و آباد مردم در میره، من گردنم از مو....( اینها رو که میگفتم دیگه اشک در چشمانم حلقه زده بود)
اون که الان دیگه شده بود اوشون: آقا حالا چیزی نیست، هرچی بود گذشت، خودمم عنان از کف داده بودم، بس که توی صحن داد و بیداد می کنن و بس که اعصاب واسه آدم نمیگذارن، بیخود ازشما انتظار داشتم، کنترلم رو از دست دادم و همین طور بی حواس گیر دادم به شما، راستی جناب کواکبیان دوره قبل نماینده بودن.
من: نه جناب نفرمایید، ما وظیفمونه که شما بهمون گیر بدید! ما رو پرورش دادن برای امضا کردن و ... حالا بگید شاید کاری از دستم بربیاد! راستی ببخشید روم به دیوار اما فامیلی شریفتون رو فراموش کردم. حافظه نیست که !
اوشون: بنده رییس مجمع نمایندگان فلان توی مجلس هستم، نه جانم این حرف ها چیه‏، راستش یه طرح استیضاحی آماده کردم‏،«متاسفانه نمایندگان استان های دیگر من را برای استیضاح وزیران دولت همراهی نمی کنند.»
من: ای وای! چرا؟ مگه نماینده مجلس وظیفه ای جز سوال پرسیدن و استیضاح کردن هم داره؟ چرا امضا نمی کنن؟
اوشون: نمی دونم،« من در این زمینه تنها مانده ام و دیگر نمایندگان مردم به دلایلی از همراهی با من سر باز می زنند.»
من: به دلایلی؟ یعنی چه؟ چه دلایلی؟ میشه من امضا کنم؟
اوشون در حالیکه آخرین لقمه پیراشکی را میل کرد و نایلنش را گذاشت توی جیبش: ولش کن جوون! همه چیزها رو نمیشه توضیح داد، همین اصرار برای امضا گرفتن از شما هم یه حرکت عصبی بود‏، دیگه دارم کلافه میشم. شما ببخشید مارو، دلواپسم دیگه!‌دست خودم نیست! بابت پیراشکی هم دسدت درد نکنه‏، فعلا.
همین طور که از من فاصله می گرفت و می رفت سمت مجلس شورا زیر لب می گفت: آخه الان وقت برزیل رفتن بود مرد!‌الان که به کمکت نیاز دارم!
نفهمیدم با کی حرف می زد اما حیف شد، می خواستم درمورد ماجرای وام 2 میلیونی باهاش صحبت کنم و ببینم آشنا نداره بتونم یه 2 میلیون دیگه بگیرم که نشد! حیف.
telegram 19dey.com

تگها: جام جهانی، اسیتضاح، مجلس، محدثه نجف زاده

شامل تصویر کد امنیتی به صورت CAPTCHA.

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ١٢-٠٣-١٣٩٣, ١٠:٠٣