سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

زني که 17 سال است نخوابيده / تصویر

آذر سال ها است خواب به چشمش نيامده. خودسوزي يکي از اطرافيانش را به چشم ديده و کاري از دست برنيامده و خواب از چشمش رميده. غم نامه يک زن از ديار لرستان را مي خوانيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 چشمانش سالهاست خيره مانده. نگاهش را لاي ديوارها برده و با گوشه ي روسري اش بازي مي کند. گاهي جابجا مي شود. چشمش را ريز مي کند و دوباره خيره مي شود. نيم خيز مي شود. سايه اش روي پروانه مي افتد. دختر بزرگش، پروانه سر به زير انداخته. دور مادر مي چرخد. او پروانه مادر است.

نگين، دختر کوچک ترش خودش را به مادر نزديک مي کند. نگاه مادر و نگين، يکي مي شود و پروانه را تماشا مي کند. "مردان مهکي"، شوهر آذر است. مي گويد: «همسرم به مدت 17 سال است که اصلاً نخوابيده است؛ حتي به مدت يک دقيقه.»

بوي زلف هاي سوخته در حياط مي پيچد

آذر آرام و قرار ندارد. کلافه به نظر مي رسد. انگار دلش مي خواهد بلند شود. حرف ها را با سکوت و يک نگاه خيره پاسخ مي دهد. مردان، چشم از آذر بلند نمي کند: "سال 77 بود. خواهرم از مدت ها قبل گفته بود که مي خواهد خودسوزي کند. حرفش را جدي نگرفتيم؛ آخر خواهرم هيچ مشکلي نداشت."

آن سال، زمستان سختي بود. زمستان 77، هوا سرد بود و سخت. آذر و خواهرم تنها در خانه بودند. بوي زلف هاي سوخته در حياط مي پيچد. آذر به طرف حياط مي رود. بوي دود و نفت دلش را به هم مي زند. شعله هاي آتش به اين طرف و آن طرف مي دود. گوشت سوخته به ديوار حياط چسبيده. آذر مي خواهد شعله هاي آتش را که هر لحظه گدازه مي کشد، خاموش کند. نمي تواند. شعله ها به دامن لباس آذر هجوم مي آورد. هيچ کاري از دست آذر ساخته نيست.

سکوت آذر شکسته مي شود. دست هايش را به هم مي فشارد. سنگيني دندان هايش را مي تواني احساس کني که به شدت روي همديگر مي خورد و کلمات، جويده جويده از ميان لبها خارج مي شود: "فقط چهار ماه از زايمانم گذشته بود. خواهرشوهرم دور از چشم من خودش آتش زد. خودسوزي خواهرشوهرم آن هم پيش چشم خودم؛ برايم غيرقابل باور است. او مانند يک خواهر برايم بود."

تهران، سعادت آباد کارگران لرستان

خواهرشوهر آذر را به بيمارستان برده بودند. بعد از 4 روز فوت کرد. جسم ضعيف و سوخته او نمي توانست با مرگ مبارزه کند. آن روزها "مردان" در تهران بود و کارگري مي کرد. آذر بعد از به دنيا آوردن پروانه، مدت ها و بي حرکت در خودش فرو رفت و ديگر نتوانست خود را نجات دهد؛ او اصلاً نمي تواند بخوابد.

اهالي، به "مردان" زنگ مي زنند. "مردان"، تهران و کارگري اش را سراسيمه رها کرد و به خانه برگشت: "روزهاي اولي که آذر بي خواب شد؛ فکر کرديم به افسردگي بعد از زايمان دچار شده است. تمام سعي ام را براي خوب شدن آذر انجام دادم. ماه ها گذشت؛ اما اين زن همچنان محو خودش بود و اتفاقي که خواهر را گرفت. آذر از آن روز يک دقيقه هم نتوانسته بود بخوابد."

حال آذر وخيم مي شود. ديگر پزشک هاي کوهدشت، جوابگوي درمان آذر نيستند. بيماري او برايشان غريب و نادر است. مردان، آذر را به پزشک هايي مانند دکتر محمدعلي بيطرف و دکتر حسن خويي در شهرهايي مانند تهران و کرمانشاه برده است.

پزشکان مي گويند آذر به دليل ديدن صحنه خودسوزي خواهرشوهرش، دچار شوک روحي شده و حتي استفاده از روشهاي درماني مانند دستگاه هاي پيشرفته يکي از مراکز روانپزشکي کرمانشاه، مصرف بيش از ۱۰۰۰ ميلي گرم قرص آرام بخش و استفاده از هيپنوتيزم، نتواست او را به حالت طبيعي و به نشاط و سرزندگي قبلي برگرداند.

اين زن خواب نمي بيند

آذر با وقار يک زن لرستاني، ميوه تعارف مي کند. پروانه چاي مي آورد. معصوميت در نگاهش ماندگار است و فقط با لبخند حرف مي زند. آذر مي خواهد سيني چاي را از پروانه بگيرد. "مردان"، زودتر بلند مي شود و سيني را از دست پروانه مي گيرد: «پروانه در دوم دبيرستان درس مي خواند. دخترم هم در درس و هم در ورزش نمونه است. پروانه، کمربند مشکي دان يک و مدال طلا در شيتوريوي کاراته در استان لرستان را دارد.»

با نشستن "مردان"، دخترها هم مي نشيند. رنج و بيماري مادر، به دل پروانه و نگين چنگ مي زند. بيماري مادر اما نتوانسته است که آن ها را از زندگي دور کند. دخترها درس مي خوانند. آشپزي مي کنند. براي پدر، مادري مي کنند و خانه را برق مي اندازند. زندگي آن ها و مردان به سلامتي آذر، بند است.

آذر نشسته و سکوت کرده. لباسهاي سرتا پايش به رنگ سياه است. رنگ سياه، رنگ پريدگي صورتش را بيش تر نشان مي دهد؛ صورتي که نگران و مضطرب است: «شب ها تا صبح بيدارم. تمام استخوان هاي بدنم درد مي کند. نمي توانم مدت زيادي راه بروم.»

آذر تمام روز را فقط دراز مي کشد. گاهي که اثر قرص ها کم مي شود؛ مي تواند روي پايش بايستد و کمک دخترها باشد. بيماري و بي خوابي، او را کم توان کرده و روز به روز وزن کم مي کند، حالا شده يک استخواني که روي آن پوست کشيده اند.

مردان، هزينه درمان آذر در 17 سال را نزديک 100 ميليون تومان تخمين مي زند: «هزينه هاي درمان خيلي زياد است. يک بار خانه ام را فروختم. براي جبران هزينه هاي درمان، قرض مي گيرم و حالا بدهکار مردم هستم. درآمد کارگري ام نمي تواند جوابگوي مخارج دوا و دکتر باشد. خانواده ام هم کمک مي کنند تا بتوانيم براي سلامتي آذر کاري انجام دهيم. دکترها مي گويند مغز آذر استراحت مي کند وگرنه اين بي خوابي او را از پا درمي آورد، اين چه استراحتي است که نمي گذارد اين زن بخوابد؟»

آذر و مردان، اين 17 سال بين خانه و مطب و امامزاده شهرستان در رفت و آمد هستند. پزشک ها براي درمان آذر شوک الکتريکي را هم امتحان کرده اند؛ اما هيچ نسخه اي تا حالا خواب آذر را نيپيچيده است.

هَني بو زلف سُوختَه، دِت ميايه باد

کوچک ترين صدايي، حتا تيک تيک ساعت آذر را برمي آشوبد. تمام سعي خانه در سکوت و آرامش آذر است. "مردان"، با اينکه مبتلا به آسم است؛ اما تمام زندگي اش را و زندگي پروانه و نگين، را به پاي آذر ريخته. آرزوي همه آن ها سلامتي آذر است و آرزوي آذر، يک دقيقه خواب است تا در سلامتي براي دخترهايش مادري و براي "مردان"، همسري کند.

"مردان" خانه را به همسايگي خانه پدري آذر آورده تا همسر به خانواده اش نزديک باشد. مادر آذر هم به بيماري سرطان دچار است. گاه گاهي با حال نزار به ديدن دخترش مي آيد. نگاهش مي کنم، داغ دختر، بيماري آذر و سرطان از پايش انداخته.

آذر به پيشنهاد يکي از پزشکانش، حالا باردار است تا شايد تولدي فرزندي ديگر، پاياني بر رنج هايش باشد. نگين خودش را به مادر مي چسباند. آذر صورتش را در دست مي گيرد و به سينه اش مي فشارد:«دست خودم نيست؛ نمي خواهم ناراحت ببينم تان.»

غم نامه اي که در لرستان روي صحنه مي رود؛ دختران را در پناه آتش مي کشاند؛ "مردان"ها را کارگر و آواره شهرهاي دور دست و آذرها را بي خواب مي کند تا ايرج رحمان پور، حنجره ي زخمي زاگرس آواز سر دهد:« هوار اي داد هِي بيداد، هَني بو زلف سُوختَه، دِت ميايه باد*...»

 

منبع: خبرآنلاین

telegram 19dey.com

تگها: خودسوزی, خواب, زن

شامل تصویر کد امنیتی به صورت CAPTCHA.

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ١٩-٠١-١٣٩۴, ٠٠:۴٠